اشک های پنهانی

فقط به خاطرتو که باعث شدی عشقو با یک نگاه باور کنم..

دفتر عشـــق که بسته شـد دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم اونیکه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود بد جوری تو کارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم از تــــو گــــله نمیکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم از دســـت قــــلبم شاکیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم چــــــــراغ ره تـاریکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو ازاون که عاشقـــت بود بشنواین التماسرو ............... ......... ....
نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 11:13 توسط zahra| |

هییییییس...... 

ی کف مرتب ب افتخارش...

چ بااحساس منوگذاشت ورفت...

نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 17:25 توسط zahra| |

دختر دیروز!!!!

هرزه شدی فک کردی باکلاسی..؟؟؟

واسشون ارزشی نداری وقتی با لباسی...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 13:43 توسط zahra| |

مهم نیست بزرگ باشی یاکوچک...مهم این است

که اینقدرمردباشی که پای حرفت بایستی...

وگرنه دهان هرنامردی بوی گنددوستت دارم میدهد...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 11:34 توسط zahra| |

تو راحت فراموش می کنی ...

باز دل می بری...

باز دل می بازی ...

و من به خط کشیدن روی دیوارها ادامه می دهم...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 14:37 توسط zahra| |

این تونیستی ک مرا از یاد بردی...

این منم ک به یادم اجازه نمیدهم حتی...

از نزدیکی ذهن تو عبور کند...صحبت از فراموشی نیس..

صحبت از لیاقت است...

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 18:24 توسط zahra| |

زنـבگے زیباسـتـــ ..../


بــﮧ زیبایے چشمهاے پـُـفـ ڪرבه از


هِق هِق هــآے شَبــآنـﮧ(!)


بــﮧ زیبایے بغــض نَفَس گیـر روزانــﮧ...


بــﮧ زیبایے قلبــِ تڪـﮧ تڪـﮧ شُده اَز


شڪستنهاے بیشمـآر...


بــﮧ زیبایے نفسے ڪــﮧ از تَنگے بالـا نمیایــَב!!


بــﮧ زیبایے تمام شُـבטּ تـבریجے مـטּ ...


آرے

 

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 19:3 توسط zahra| |

دلم تنگ همان کسی است که دیگر حتی

جواب سلامم را هم نمی دهد

دلم تنگ همان کسی است که وَقتی

از کنارش میگذرم دیگر به من نگاهی نمیکند

دلم تنگ است...تنگ

نمیدانم دیگر چطور باید میبودم که نبودم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 19:44 توسط zahra| |


یه وقتا دلت طوری تنگ میشه که مغزت کاملا فلج میشه

بدی هاش یادت میره

نامردیش یادت میره

بی محبتی و رفتارسرد و تلخش یادت میره

وقتی با بیرحمی تنهات گذاشت یادت میره

فقط میگی خدایا یه دقیقه ببینمش این دل وامونده آروم شه...!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 19:30 توسط zahra| |

به حرمت رفاقت

هییییییییییییییییییییییییییییییس...

عشقم تو بغل رفیقم

خوابش برده...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 14:6 توسط zahra| |

سلامتی خودم..
که بهتر از همه بلد بودم بهش دروغ بگم..
ولی نگفتم.
سلامتی خودم….
که راحت می تونستم خیانت کنم..
ولی نکردم.
سلامتی خودم….
که تو بدترین شرایطش هم ترکش نکردم.
سلامتی خودم… که این همه احمق بودم

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 17:11 توسط zahra| |

بعضی حرفا رو نمی شه گفت،باید خورد!!
ولی بعضی حرفارو،نه میشه گفت،نه می شه خورد!
می مونه سردل! میشه دلتنگی!

 میشه سكوت!

 میشه همون وقتایی كه خودتم نمی دونی چه مرگته !!!

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 15:22 توسط zahra| |

تو تنهاییت را "شعر"میکنی

من "دود"

دیگری "سکوت"

وشاید ...دختری در سرزمینم رو  بر گرداند و با گوشه روسری اشکهایش را پاک کند !!!...

تنهایی تو کجا و تنهایی او کجا....

باز هم بگویید یک برابر یک است...

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1392ساعت 13:53 توسط zahra| |

مــی خـواهـم داستـانـی از علاقــه ام بـه تــو را بنـویسـم
یکی بود،یکی...
بیخیــــال...
خــلاصـه اش میشود اینــکـه
دوستت دارم،لعنتی...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1392ساعت 20:35 توسط zahra| |

بهترین اتفاق زندگی من هستی..

حتی...اگر...                    

اتفاق نیفتی..   

.

.

.

.

            

نه پیشانی من به لبهای تو رسید

نه لیاقت تو به احساس من.....

چیزی به هم بدهکار نیستیم..  

هردو کم اوردیم....         

.

.

.  

عاشقانه هایم همه  را به زانوزده...

توبه عشق چه کسی ایستاده ای...؟

.

.

. 

عاشقانه هایم را روی همین دیوار

مجازی مینویسم...ازلج تو..ازلج خودم

که حاضرنبودیم یک بار این هارا...

واقعی به هم بگوئیم...               


نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 22:0 توسط zahra| |

آهای روزگار 

برایم مشخص کن

اینبار کدام سازت را کوک کرده ایی تا برایم بزنی ؟؟

میخواهـم رقصم را با سازت هماهنگ کنم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 13:46 توسط zahra| |


به سلامتیه اون رفیقی که مجازیه
امـــــــــــا
یه جوری واست سنگ صبوره
که همه رفیقای واقعیت به پاشم نمیرسن


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 15:24 توسط zahra| |

همه ادعا دارند طعم خیانت را چشیده اند

همه ادعا دارند بدی را به چشم دیده اند

همه ادعا دارند که تنهایی را کشیده اند !

پس کیست که این دنیا را به ” گند ” کشیده است ؟

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 21:48 توسط zahra| |

آغـــ ـوش گــَ ـرمــَم بـ ـآش...

بگــ ـذآر فــَرآمـــ ـوش کــُ ـنــَم لــَحــظـہ هــآیی رآ کــ ـہ

دَر سـَ ـرمــآی بـــیــکــَ ـســــــــــی لَرزیـــ ــدَم...

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1392ساعت 14:0 توسط zahra| |

پشت یه ماشین آشغالی نوشته بود

 

واسه هر آشغالـــی خودتو کثیف نکن

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 16:25 توسط zahra| |

 

رفتنت.....نبودنت.....نامردیت....           

هیچکدوم نه اذیتم کرد..نه واسم سوال شد... 

فقط یه بغض داره خفم میکنه....             

        چه جوری نگات کرد که...                   

                   منو تنها گذاشتی....

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1392ساعت 14:14 توسط zahra| |

هرگاه از شدت تنهایی               

به سرم هوس اعتمادی دوباره میزند

خنجرخیانتی را  که در پشتم فرو رفته

در می اورم                          

میبوسمش                            

صیقلی عاشقانه میدهم               

نوازشش کرده                      

و دوباره سرجایش میگذارم       

از قول من به ان لعنتی بگویید   

خیالش تخت                       

من دیوانه هنوز به خنجرش هم وفادارم...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 17:25 توسط zahra| |

میخواهی بروی؟

خب برو....

انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بیقراری را هیچوقت پایانی نخواهد بود؟

برو

برای چه ایستاده ای؟

به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی ؟

برو...

تردید نکن

نفسهای آخر است...

نترس برو...

احساسم اگر نمیرد، بی شک مابقی روزهای بودنش را بر روی یک صندلی چرخدار بی تفاوت خواهد نشست

برو

یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافری در راه انتظارت را میکشد

طفلک چه میداند که روحش سلاخی خواهد شد

برو...

فقط برو...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 21:51 توسط zahra| |

هنوز هم..
چشمانم نگاهت را..
نگاهم لبــانت را..
و لبــانم لبانت را نشانه میرود در طلب یک بــوسه..
هنوز هم زیباست انتظار آغــوشت را کشیدن
حتی زیباتر از گذشته

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1392ساعت 15:4 توسط zahra| |

در شهر عشق قدم میزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان

خیلی تعجب کردم تا چشم کار میکرد قبر بود پیش خودم


گفتم یعنی اینقدرقلب شکسته وجود داره؟ یک دفعه متوجه

قلبی شدم که تازه خاک شده بود جلو رفتم برگ های روی

قبر کنار زدم که براش دعا کنم وااااای چی میدیدم باورم


نمیشد اون قلب کسی بود که چندماه پیش دل منو

شکسته بود!

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 14:39 توسط zahra| |


نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 15:59 توسط zahra| |

 

آدمایی هستن که
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن خوبم ...
وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده،
راهشون رو کج می کنن از یه طرف دیگه می رن که اون حیوونکی نپره ...
اگه یخ ام بزنن، دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون ...
آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش می گیرن تا از چیز دیگه
همونایین که براتون حاضرن هر کاری بکنن
اینا فرشتن ...
تو رو خدا اگه باهاشون می رید تو رابطه، اذیتشون نکنین...
تنهاشون نزارین، داغون می شن !
همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند


برچسب‌ها: عاشقانه
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 15:42 توسط zahra| |

امشب در خلوت تنهایی ام اهسته بی تو گریستم

کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو میرساند

تابدانی بی تو چه میکشم

کاش قاصدک ها به تو می گفتند که در غیاب تو

رودی از اشک به راه انداختم

کاش پرنده ی دل سوخته  ی عاشق

از جانب من به تو این پیغام را میرساند

که امید و ارزوهایم بی تو اهسته اهسته

در حال فرو ریختن است

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 15:53 توسط zahra| |

چقدر جای تو خالی بود

چه شب های بدی بودن

گذشتن عمرمو بردن

حالا من موندمو حسرت

چقدر بی رحمه این دنیا

به این تقدیر بد لعنت...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 20:17 توسط zahra| |

 

لعنتی...!!!

روزهایی که بهت نیاز دارم...

مصادف شده با

روزهایی که از من دوری...

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 13:34 توسط zahra| |

Design By : Mihantheme